خبرهای ویژه
آخرین خبرها
خبرهای پربیننده
گذر از رنج‌ها/ داستان دختر رها شده از چنگال ظلم
کد خبر: 49 | تاریخ مخابره: ۱۳۹۷ يکشنبه ۲۱ بهمن - 10:25

گذر از رنج‌ها/ داستان دختر رها شده از چنگال ظلم

گروه اجتماعی - تازه به سن بلوغ رسیده بودم که مادرم مرا نیز می خواست در کارهای کثیفش شریک کند ولی هر بار از دستش در رفته و تا ساعت‌ها آواره کوچه و خیابان می شدم.

اهل یکی از استان‌های غربی کشور هستم. در یک خانواده به هم ریخته بزرگ شدم، پدر و مادرم هر دو معتاد بودند، وضع مادرم از نظر اخلاقی خیلی بد بود.

یک خواهر بزرگتر از خودم نیز داشتم. خانواده مادرم دچار انحطاط اخلاقی بودند و کارنامه عملشان سیاه سیاه بود و به جرم های مختلف حبس کشیده بودند. مسلماً مادرم اگر در این خانواده فاسد غیر این بود، جای تعجب داشت!!

پدرم بدتر از همه سر کار که نمی رفت هیچ، برای تأمین موادمخدرش دست به سرقت می زد. از وقتی تنها 6 سالم بود مجبور بودم کارهای خانه را انجام بدم در غیر این صورت پدر و مادرم دق و دلی شان را سر من بیچاره خالی می کردند.

9 سالم بود که پدرم در اثر مصرف زیاد مواد فوت کرد و برای همیشه با این دنیا که جزء فقر و بدبختی چیزی برایمان به ارمغان نیاورده بود، وداع گفت. بعد از مرگ پدرم مجبور شدیم با خانواده مادری ام زندگی کنیم.

یک دایی داشتم که سر و تهش آغشته به مواد بود و وقتی خمار می شد دیوار کوتاهتر از من نمی دید و من کیسه بوکس او بودم. شب ها از شدت درد به خودم می پیچیدم تمام بدنم کبود شده بود.

اگر اعتراضی به مادرم می کردم نه تنها حرف مرا باور نمی کرد بلکه مرا بی نصیب از سیخ داغ نمی گذاشت برای همین زبان به کام گرفته لال می شدم و حرفی نمی زدم. آنقدر زیر پتو بی صدا اشک می ریختم که خواب می رفتم.

تازه به سن بلوغ رسیده بودم که مادرم مرا نیز می خواست در کارهای کثیفش شریک کند ولی هر بار از دستش در رفته و تا ساعت‌ها آواره کوچه و خیابان می شدم. ترجیح می دادم زیر مشت و لگد مادرم و خانواده اش بمیرم ولی تن به فساد ندهم.

ناگفته نماند که خواهرم از ترس، در کارهای کثیف آنها شریک و به سرنوشتی شوم دچار شد. برای اینکه خرج خود را در بیاورم و در کنارش بتوانم درسم را ادامه دهم، در خانه های مردم کلفتی می کردم ولی صاحبکارم به محض اینکه از عقبه خانوادگی ام مطلع می شد، مرا بیرون می کرد.

سال‌های سیاه و سرشار از فقر و بدبختی زندگی ام یکی پس از دیگری گذشت و حالا 18 سال داشتم و خودم می توانستم برای آینده زندگی ام تصمیم بگیرم. مادر و دایی ام خیلی تلاش کردند دامنم را به گناه و فساد آلوده کنند، ولی هیچ وقت موفق نشدند.

وقتی زندگی آنها را می دیدم حالم به هم می خورد و مصرتر می شدم برای ساختن آینده ای روشن، همیشه دست به دامان خدا شده و به درگاهش تضرع می کردم تا مرا نجات دهد.

با هر بدبختی بود توانستم دیپلمم را بگیرم، نمی دانم سر و کله خواستگار از کجا پیدا شد؟ بعدها فهمیدم مادرش مرا در مسجد دیده و بدون اینکه در مورد خانواده ام تحقیق کند مرا برای پسرش در نظر گرفته بود.

شب خواستگاری باز هم دایی، مادر و خاله ام که از من چند سال بزرگتر بود در حقم ظلم بزرگی کردند و چون خواستگارم مرا ندیده بود، خاله ام را به وی نشان داده و با حیله گری به عقد احمد درآمد.

باز هم امیدم را از دست ندادم. مدتی بعد که احمد مرا دیده بود متوجه کلک آنها شد و پس از تنش طولانی توانست خاله ام را طلاق دهد و خودش را از شر این خانواده فریبکار خلاص کند. چشم تان روز بعد نبیند، خاله ام تمام دق و دلی اش را سر من بیچاره خالی کرد و چند نفری به جانم افتاده و تمام بدنم را سیاه و کبود کردند.

از همه بدتر نمی دانم دایی ام چرا از من متنفر بود و به هر بهانه ای مرا به باد فحش و کتک می گرفت. دیگر رفتارهایشان برایم عادی شده بود چون نیرویی برتر مرا امیدوار می کرد.

یک روز مادرم برای اولین بار مهربان شده بود و پیش من آمد و گفت: برای زیارت به مشهد مقدس برویم، هرچند برایم تعجب داشت و بی اعتقادتر از این حرف‌ها بودند ولی من نیز از خدا خواسته از پیشنهادش استقبال کردم و با مادر و خواهرم همراه شدم، غافل از اینکه از نقشه شوم آنها بی خبر بودم، متأسفانه همینکه رسیدیم نقشه کثیف شان برایم رو شد. آنها می خواستند از من برای حمل موادمخدر استفاده کنند.

آنها حتی در این مکان مقدس هم دست بردار از کارهای کثیف نبودند. من نیز برای اینکه اذیتم نکنند گفتم شرط دارم، اول باید به زیارت برویم، قبول کردند.

دلم پر کشیده بود برای زیارت آقا امام رضا(ع) همینکه چشمم به گنبد طلایی افتاد اختیار از کف دادم و اشک هایم بسان باران بهاری شروع به باریدن کرد. بعد از کلی گریه از آقا خواستم مرا از چنگال بی رحم زمانه نجات دهد و دری از امید و خوشبختی برویم بگشاید.

آنقدر گریه و زاری کردم که حتی اطرافیان متوجه حال نزارم شدند. وقتی داشتم از درب حرم خارج می شدم، به صورت غیر منتظره‌ای احمد روبرویم سبز شد، به طرفم آمد و گفت: او نیز به قصد زیارت به مشهد آمده است. از دیدنش خوشحال شدم. همانجا از من خواستگاری کرده و قول داد خوشبختم کند.

انگار امام رضا(ع) حاجتم را داده بود و احمد را برای نجات من فرستاده بود، هر دو نماز شکر بجا آوردیم. احمد به‌همراه خانواده رسماً به خواستگاری ام آمدند و ما رسماً زن و شوهر شدیم، ولی دلهره و ترسم از این بود که خاله و دایی ام آزار و اذیت مان کنند، که همین هم شد آنها دور از چشم احمد پس از کتک مفصل مرا در منزل حبس و مانع از خروجم شدند.

تا اینکه یک روز که خمار خمار بودند، فرصت را غنیمت شمرده موفق به فرار شدم و